تبليغاتX
فرفره هاي بي باد

فرفره هاي بي باد

خاطرات

با نگاه مثله ماهت

     قصه های جون پناهت

          دلمو از من گرفتی

               نمی دونی چه قشنگ بود اشتباهت

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 7:19  توسط daso  | 

دل را به یاد می سپارم

     و

          نگاهم را به باد.

نه نوشتن آرامم می کند، نه حوصله خواندم دارم،

    و نه یاد تو آرامم می کند.

               همه را دور می ریزم.

                                       خسته ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 8:55  توسط daso  | 

حرف هایمان نا تمام...

تا آغاز می کنیم وقت رفتن است،

     و باز هم همان حسرت تلخ همیشگی،

          ثانیه ها رفته اند حتی پیش از آن که با خبر شوی


گویی همین دیروز بود که در گوشم خواندی:

               "هرگز فراموشم مکن"

       ای دریغ، "گاهی چقدر زود دیر می شود"

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:24  توسط daso  | 

نوروز 1388

این اولین سال جدیدی هستش که از خونه دورم، اونم نه یه ذره و 2 ذره، قدر نصف کره زمین فاصله دارم.

نمیدونم این دوری رو باید به حساب تقدیر بذارم یا اراده ولی هر چه که هست، دوریه و دلتنگی که باید تحمل کنم.

خیلی دلم برای تهران و عیدهاش تنگ میشه، دلم برای همه کسانم تنگ میشه.


امیدوارم که سال نو به همه مبارک باشه و همه اونایی که ازشون دورم بدونن که حتی یه لحظه هم از یادم نمیرن.


نوروز مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:13  توسط daso  | 

شـب خیابان ، مثـل من است !

هـر از چــنــــدی

خاطره‌ای بی‌احـتـیاط می گـذرد

بی صدا در تاریکی

محــو می شود ...

دلم یک تصادف جدی می‌خواهـد !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:17  توسط daso  | 

زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند: یخ ها را فروختی؟

گفت: نه، ولی تمام شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 7:56  توسط daso  | 

ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه می شد با خود ببرد هر کجا که خواست

در روزهای آخر اسفند

در نیمروز روشن

وقتی بنفشه ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک

در جعبه های کوچک چوبین جای می دهند

جوی هزار... زمزمه درد و انتظار

در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

جوی هزار..... زمزمه درد و انتظار

در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

ای کاش! آدمی وطنش را همچون بنفشه می شد با خود ببرد هر کجا که خواست

در روشنایی باران

در آفتاب پاک

در روز های آخر اسفند

در نیمروز روشن
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 2:0  توسط daso  | 

Forgiveness

                 is the answer to the child's dream of a miracle by which what is broken is made

                 whole again, what is soiled is again made clean

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:7  توسط daso  | 

حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:7  توسط daso  | 

امروز به نعمت وجود آفتاب پی بردم،

چون بعد از یک ماه و نیم آفتاب رو اینجا دیدم و فهمیدم که توی تهران به بودن آفتاب عادت داشتم و نمی فهمیدم اگر یک ماه اون رو نبینم واقعا افسرده میشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:53  توسط daso  |